فکرم خسته است

حرفم نمی آد

"وسلام نامه تمام"

از بس که نوشتم دیگه لوث شده

تازه چه فایده داره این نامه که تمام نمی شه

اصلا تمام شدنی نیست...

پاییز شده

دوباره سردم شده...

گوشه خیالم کز کرده ام

به گمانم دلم همچنان گرم باشد...

آری حتما گرم است..

دلم از دلتنگی دلش گرفته است

سفر باید کرد

باید خاطره شد.

راستی یادش به خیر

آدم خوبی بود...

از دل تنگ ما بهار هم دلتنگ شده

توبه کرده دیگه نمیاد

آخه تا کی بیاد و سردی و کرختی زمستون و چاره کنه

بهار هم دیگه خسته شده...

 

   + جناب مهندس - ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۸

 

زمزمه عشق شنو، قافله از پیش رفت      غافل سرخورده ، بین جرم تو از بیش رفت

گر نسپردی دلی،میکده  ویران  مکن      بار دگر می بنوش،دلشده بی خویش رفت

شب چو نشد دیدن نور،مناهی حطاست     تابش افسانه را ، چون نستاندیش رفت

مکتب آیینه ها صافی و رسوا دلی است       از سر دیوانگان ، عقل بدان کیش رفت

آنکه صفا نزد اوست ، رنج به اولا دهد         کوه چنان بی، کزان تیشه تشویش رفت

عاشق ار این قافیه سخت به دیوان رسید    سهل مگیرش که راز از لب درویش رفت

   + جناب مهندس - ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸

والسلام نامه تمام

من با تو به کار جان فروشی                             کار تو همه زبان فروشی

من مهر تو را به جان خریده                              تو مهر دگر کسی گزیده

گر با دگری شدی هم آغوش                            ما را به زبان مکن فراموش

غم در دل من چنان نشاندی                            کازرم در آن میان نماندی

 چون عشق تو در من استوار است                   با صورت تو مرا چه کار است

عشق تو رقیب راز من باد                                زخم تو جگر نواز من باد

با زخم من ار چه مرحمی نیست                       چون تو به سلامتی غمی نیست

گر من شدم از فراق رنجور                                باد از تو فراق چون تویی دور

هر سر که شد مطیع رایت                               انداخته باد زیر پایت

   + جناب مهندس - ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٧

 

عزیزکم سلام

باران می بارد

حالیا معجزه باران را باورکن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شده ای

تو چرا این همه دلتنگ شده ای

بازکن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن...

همچنان مشتاق توام...

   + جناب مهندس - ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ،۱۳۸٧

 

شربتی خواهم که نوشم تا سحر خوابم کند             تا  نسیم   صبح   غافل   باز   بیدارم  کند

بی گمان برخود نبالد آن که در رفتار  خویش             دیده ام  گریان  ببیند  خانه  بردوشم  کند

بلبل   نیکو  مرام      خوشدل     آهوپرست             چشم مادیدست وخواهد تا که‌گلزارم کند

خرمن  عشقش  زنم آتش  به   پندارم  ولی             آن  سیاوش کی بسوزد شرم بر رویم کند

گر فزون آید شمار   روز   و   شبهای   فراغ             فکر  دیداری  نشاید  بر  دلش   جایم  کند

آن یکی ‌گفتی که‌ مهجورش بدار از کوی ‌خود           بر  دلش  فالی   زند   از  دور  پیدایم   کند

پرسدش   صاحب  ندا  اسباب  این  دیوانگی          گوید  آن  خال  رخش بی دانه در دامم کند

ترسم آن روزی رسد تا  چرخ ‌گردون حاصلی             بهر   دنیایم   نخواهد  تا   ابد   خارم   کند

سر   پنهان   ضمیرم   را   هویدا    کن    صنم

تا کجا عاشق بدین سان مست و رسوایم کند

 ...عاشق...

 

   + جناب مهندس - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٧

 

یارما دل می ستاند، رخ به جولان می کشاند        ماه نوآورد شب را چون اسیران  می کشاند

مهرورزی درسرش‌نی ،خون بهایی دربرش‌نی       اشک ریزان دو دیده بر دو پایش می کشاند

آه و  نفرینم  نگیرد  ، مویی از   زلفش    نریزد       این شکایت چون توان کرد،تابه‌ابرو می‌کشاند

دلبرا دنیا به کامت  ، نغمه   شادی    کلامت       تا   سرا  ناز  نگاهت  ، در  ثریا    می کشاند

تاب وتقدیرم‌همین‌است،دل‌زهجرانت‌غمین‌است   رنج‌هوشیاری‌و مستی جان به‌جانان می کشاند

شکر  نعمت   را  برآرم  ،بر لبم  مهری  نشانم‌    تا خدا  نقش   وصالش  در خیالم   می کشاند

مطربا   شادانه  کم کن  ، سوز سازت   بیشتر کن

منت افسانه بر ماست ، چهره بر خون می کشاند

 ...عاشق...

   + جناب مهندس - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٧

اینجا گاهی دل سنگ هم آب می شود

پارسا پسرکی 5 ساله است

بسیار شیرین زبان و مهربان

همیشه از خوراکی های خوشمزه ای که داشت به من هم می داد.

یکماهی بود که اینجا رفت و آمد داشت.

اینجا بخش درمان بیماران سرطانی بیمارستانی هفت تیره

من رو عمو صدا می کنه و خیلی هم دوستم داره.

مادرش می گه پارسا هر جا که می ره از شما حرف می زنه

من هم خیلی باهاش رفیقم و دوستش دارم

پایین سمت چپ آخرین صفحه پرونده پزشکیش نوشته شده بود

End Stage

این رو رو پرونده کسانی می نویسند که دکتر معالج دیگه امیدی به بهبودی مریض نداره به عبارتی "مردنی" خودمون

روزهای اول که اومده بود همه اینجا رو به هم می ریخت

با همه بگو بخند می کرد

این روزهای آخر بغلش می کردم و روی تخت می خوابوندمش

دیروز وقتی کار درمانش(منظورم از درمان ، پرتو درمانی برای کاهش رنج بیماره) تموم شد رفتم کمکش کنم که بیاد پایین

با یه صدای لرزان و ضعیف بهم میگه

عمو دیگه از اون آب پرتغال خوشمزه ها نداری

گفتم چرا ندارم 

سراسیمه یخچالهای بخش رو می گشتم

هیچی نبود

با سرعت رفتم از بیرون براش خریدم

همین که برگشتم دیدم همه دارند گریه می کنند.

دیر شده بود

پارسا مرده بود

سرطان در مدت یکماه پارسای بازیگوش و معصوم رو از پا در آورد

اینا رو وقتی رفته بودم یکی از دوستای خوبم به نام مجتبی که توی بخش درمان بیماران سرطانی بیمارستان هفت تیر کار می کنه رو ببینم بهم گفت

گرم صحبت بودیم که دیدم دختر و پسر جوانی که ظاهرا تازه هم ازدواج کرده بودند وارد شدند. دخترک شوهرش را که کمی ضعیف و نحیف شده بود کمک می کرد تا روی تخت بخوابه.

تا مجتبی داره مقدمات درمان رو آماده می کنه پرونده پسرک رو ورق زدم

 دیدم همون جایی که مجتبی می گفت آخرین صفحه پایین سمت چپ نوشته شده

End Stage

دخترک از مجتبی می پرسه

وضعش چطوره؟

خوب می شه؟

مجتبی تو چشمای من نگاه می کنه

اون نگران بغض منه که نکنه با قطره اشکی بترکه

و همه امید دخترک رو ناامید کنه

به دخترک می گه

ان شاءالله خوب می شه

توکلتون به خدا باشه

   + جناب مهندس - ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧

هدیه جان سلام

باید دوباره بیاندیشیم

خیال می کنی قلم خود را برای توصیف چه به دست گرفته ام؟

برای شکوه روز گذشته ؟

یا شکوه شبی که مرا در بر گرفته است؟

قلمم را برای توصیف مبارک سحری که در آن،

دیده بخت به افسانه او در خواب شد، به دست گرفته ام

و سخن می گویم از مبارک روزی که در پس حجب حیای جوانی خویش

با عرق شرمی که بر چهره داشتم

گفتم غم تو دارم

و تو در کمال ناباوریم، گفتی غمت سرآید

اینها چیزی نبود جز وصف شکوه میلاد عشق در وجودم

گاه گاهی هم در مظلومیت عاشق، قلم فرسایی کرده ام

در آن دم که از فرط خستگی و دلشکستگی

در طلب جامی گناه ، پیمانه ای تباهی زدم و

با توده ای خاک ، آلوده با سیاهی

زان مایه ها می ساختم انگار شکل آدم...

یا در آن دم که صحبت از ریا و فریب خنده شیرین من بود

و در دلم موج می زد غم دیرین

هدیه جان

مظلومیت عاشق چیزی نیست جز خودخواهی و خودپرستی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

مرز عشق و خودپرستی تار مویی بیش نیست

گر لحظه ای غفلت کنی، از عرش روحانی عشق

به فرش پست خود پرستی سقوط خواهی کرد

خواهر قشنگم

عشق جریانی است روحانی، و زندگی و تمایلات انسانی جریاناتی هستند حیوانی

صفای عشقت را به زنگار تمایلات حیوانی آلوده مکن

روح تو، صفای وجود تو ، سادگی نگاه تو

خدا را در برابر دیدگان هر انسان خداشناسی متبلور می کند

بدان که عشق باید با مستی و راستی همراه باشد تا بسوزاندت

هیزم خشک باید بودن در این آتشکده

امان از روزی که هیزمی تر باشیم و بد بسوزیم

و بدان که ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه ما را بدین راه کشاندند...

راستی عزیزکم سلام

تو را من چشم در راه بوده ام تا بیایی و افسوس که آمدنت بسیار زمان برده

این منم آن همراه همیشه و آن یگانه وفادر به اندیشیدن

گاه می اندیشم

در میان من و تو فاصله هاست

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

به گمانم که وقت آن رسیده است تا دیداری تازه کنیم.

سخت مشتاق توام...

   + جناب مهندس - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧

 

خدایا

عشقی به من بده که مرا سازد همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او ببینم یک گوشه از صفای سرشت تو

   + جناب مهندس - ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٧

یه روز معمولی

مدارکم رو به طمع پیدا کردن عکسی یا دستنوشته ای برا زنده کردن خاطره ها ورق می زنم.

چند تا برگه سهام دیدم که مربوط به چند سال پیشه...

رفتم اداره سهام...

خانم کارشناس تعجب کرده میگه آقا تا حالا کجا بودی؟ یعنی تا حالا از ما سود نگرفتی؟!

خودشون برام یه حساب باز کردن کلی پول ریختند تو حسابم

اومدم بانک خودم که پولها رو بریزم تو حساب شرکت

بهم میگه مبارک باشه (نگاهش به انگشتر منه) می گه شیرینش کو

گفتم بابا عقیقه کلی ثواب داره تو هم بنداز

می گه خب می تونی بندازی یه انگشت دیگه...

راستی آقای رییس جمهور رفته امریکا

روزهایی رو که به خواب هم نمی دید داره تجربه میکنه

بنده خدا دیگه به آب و هوای اونجا عادت کرده

خدا کنه بازم رئیس جمهور بشه بتونه سالی یکبار یه هوایی عوض کنه...

این کتاب تبلیغات تجاری رو میزمه از هر طرف که می چرخم جلو چشممه

باید بخونمش چون امتحان دارم(٣ کیلو وزن خالصشه)

اوه اوه

دو تا یاکریم روی درخت حیاط دارن جفتگیری می کنن

از لای پرده اتاقم دارم یواشکی نگاه می کنم

چقدر هم قیافشون آشناست...

این سعید هم جدیدن شاعر شده.من هم قراره براش کتابت کنم...

ما کجا قصه دلتنگی جانانه کجا        ...         ره کجا پای من خسته دیوانه کجا

چشم گریان من از سوز دگرخواهی نیست   ...   اشک پنهان شب افروز غریبانه کجاست

تق تق

در می زنن ( خانم منشیه)

بفرما

زیر چشمی نگاهش می کنم میگم   بگو...

مرخصی می خوام...

من فعلا باید با قلم و کاغذم خداحافظی کنم و به این خانم حالی کنم که با این وضعیت احتمالا تا چند وقت دیگه اخراج می شه...

آخه بچه جان این چه طرز کار کردنه...

   + جناب مهندس - ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٧