خـــــــــــــــــدا
اشک رازي است لبخند رازي است عشق رازي است.
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
سرتاسر وجود مرا گويي چيزي به هم فشرد تا قطره اي به تفتگي
خورشيد جوشيد از دو چشمم. از تلخي تمام درياها ساغري زدم...
عشق يکي از زيباترين ... نه ؛ زيباترين ، نعمت خداوند است. خداوند خود عاشقترين عاشقان است. آري آنقدر اين نعمت زيباست که خداوند به خاطر آفريدن چنين نعمتي خود عاشق خود شده است. بعضي وقتها با خودم مي گويم که آيا به واقع من عاشقم ...؟؟؟ اصلا آيا من اجازه دارم چنين واژه مقدسي را به اين راحتي براي خودم استفاده کنم؟؟؟ اصلا آيا مي توانم عاشق باشم؟؟؟ نه... من کجا و آن کجا با خودم مي گويم دست بردار چشمانت را ببند. نه ؛ اصلا کور شو. نمي دانم ؛ ولي وقتي داستان آفرينش را مرور مي کنم مي بينم خداوندگار عالم در روز آفرينش از روح خود بر کالبد گلين بشر دميد. يعني روح انسان خدائيست . پس نه ؛ مي توان عاشق شد چون جوهر عشق را در جود انسان گذاشته اند. فقط بايد وقتي که عشق به سراغت آمد خدايي شوي.
من در عشق خود سردرگم شده ام . در آن دنبال چيزي مي گردم...شايد
خـــــــــــــــــدا
اما تصميم خود را گرفته ام مي خواهم به توصيه استاد قلم دکتر شريعتي گوش کنم که مي گفت:
بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را
به روي عرياني خويش بگشايد
شايد آنجا چيزي جز درد و رنج نبيني
ولي کوري را به خاطر آرامشش نپذير.
تصميم گرفته ام کنکاشي در خود داشته باشم .
...هيزم خشک بايد بودن در اين آتشکده ...
مي خواهم جستجو کنم شايد هيزم تري بيش نيستم...
ای کاش می توانستم...
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم بارها روييدم بارها پژمردم .
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم خويش را فرسودم خويش را آزردم.
تا بنوشانم عشق
جمع مردم گشتم دل به مردم دادم دل زآنها بردم.
و بدانيد اگر من مردم
کمر عشق به دنيا بستم مرکب عشق به دنيا راندم توشه عشق ز دنيا بردم.
و بدانيد که در بازي عشق
باختم دنيا را
زندگي را بردم.
اي کاش مي توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگريم تا باورم کنند.
اي کاش مي توانستم يک لحظه ، مي توانستم اي کاش بر شانه هاي خود بنشانم اين خلق بيشمار را ، گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست و باورم کنند ؛
اي کاش مي توانستم...

