ماه رمضان گذشته از جنبه های معنوی و روحانی که دارد چیزهایی دارد که مرا شیفته خود می کند ... يکي از آنها خلوت بعد از سحرگاهان است. چرا که در این خلوت روحانی می توانم قلمی و کاغذی اختیار کنم و در گوشه ای با عشق افسانه سرایی کنم...

شحبت از عشق و عاشقی شد. پدرم می گوید عشقهای این دور و زمانه مانند آتش می ماند ولی آتش زغال که در اندک زمانی تبدیل به خاکستر می شود... در چشمانش نگاهی می کنم و او نیز ... جمله خود را کامل می کند... البته از هر 100 تا یکی هم مانند کنده گردو پیدا می شود که آتشش ماندگار است...

یاد دستنوشته ای از دوستی افتادم که «هیزم خشک باید بودن در این آتشکده» اندیشه ها کرده ام که شاید هیز تری بیش نیستم... خدا کند که اشتباه کرده باشم...

 

زشور عشق ندانم کجا فرار کنم          چگونه چاره این جان بیقرار کنم

به سان بوته آتش گرفته ام در باد        کجا توانم این شعله را رها کنم

 

تو مرا فراری دادی ... هم اکنون از خودم نیز در حال فرارم... و دنبال مامنی می گردم مطمئن... که در آن فضای خلوت در اندوه حال و روز خود مرثیه سرایی کنم... شاید روزی بر سر اتفاقی یا گذری یا برای کاری سری به اینترنت بزند و شاید هم گذری بر آن خلوت افسانه ای زدگی من داشته باشد و نظری گذرا بر آن به قول دوستی مغازلات اینترنتی بیاندازد...

نمی دانم با این مغازلات دنبال چه می گردم . ولی احساس سبکی می کنم... گویا قلم و کاغذ بهترین شنونده درد دلهای من است ، نمی دانم اگر بخواند و بداند یا نخواند و نداند چه تفاوتی می کند؟!!! ...آنچه می دانم این است که همه هر چه هست از عشق اوست... به یاد اوست ... برای اوست....

 

آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

   + جناب مهندس - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۳