انقلاب

یکی از کارهایی که بسیار برای من لذت بخش است قدم زدن در بازار کتاب و زیر و رو کردن کتابهای موجود در بازار و شاید خرید کتابی باشد.

گاهی که دلم می گیرد سری به بازار کتاب می زنم و قدمی می زنم . آرامش عجیبی به من دست می دهد.

چند روز پیش وقتی از محل کارم خارج شدم تصمیم گرفتم که حالی به خودم بدهم ، سری به میدان انقلاب بزنم و در دریای کتابهای موجود در آنجا غوطه ور شوم ، تورقی کنم و شاید هم کتابی چشمم را گرفت و خریدم...

آهسته در خیابان ۱۶ آذر رو به پایین به راه افتادم.

خدای من...

اینجا چقدر ساکت است

مردم این شهر کجایند...

سردم شد...

دستانم را در جیبم فشردم و در لاک تنهایی خود فرو رفتم...

دستانم در جیبم بود و به زمین نگاه می کردم و آهسته قدم بر می داشتم...

گویا زمین مانند پرده ای بزرگ نمایشگر رویاهای من بود...

ندایی از درون به من می گوید :

 

به دنبال کدامین قصه و افسانه می گردی...

در این بیقوله رد پایی از یاران نمی یابی

چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد

که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی...

.

.

.

.

.

.

سکوت سنگینی در فضای شهر حاکم بود...

ناگهان ترسیدم...

از جا پریدم...

چه صدای بلند و زشت و تیزی...

دخترکی زیبا در مقابل چشمانم ایستاده و می گوید:

ببخشید حاج آقا ، جمالزاده کجاست؟؟

من مات و مبهوت نگاهی به دخترک و در پس آن نگاهی به خودم انداختم

در دلم گفتم ... دنبال که می گردی او سالهاست که مرده است...

دخترک که حال مرا دید گویا ترسید یا نه شرمنده شد...

برای بار دوم با صدای دخترانه و زیبایی پرسید:

ببخشید آقا خیابان جمالزاده کجاست؟؟

در حالی که در چشمان زیبای او نگاه می کنم با دست جهت خیابان را نشانش می دهم...

خنده ملیحی می کند ، با صدای ظریف و زیبایی می گوید:

خیلی ممنون حاج آقا و می رود...

دوباره دستانم را در جیبم می کنم. در لاک خود فرو می روم و به پرده نمایش زمین با دقت می نگرم.

اینجا میدان انقلاب است.

آه خدای من...

چه صحنه زشتی

همه دکان ها بسته اند

حالی دلم گرفت...

تا به حال انقلاب را اینگونه ندیده بودم...

از جلوی این دکان ها به آهستگی قدم می زنم.

دیگر به زمین نگاه نمی کنم...

از لای نرده های قفس کتابها ، دزدکی به عناوین کتابها نگاه می کنم...

مجموعه اشعار احمد شاملو ، بوف کور صادق هدایت ، قصه لیلی و مجنون ، راز گل سرخ

راستی چه کسی میداند راز گل سرخ چیست؟!!

کاش درِ این قفس باز بود و می توانستم از صاحب قفس بپرسم...

راز گل سرخ چیست؟؟؟

ناگهان پسرکی زشت و کثیف لباس مرا می کشد و التماس می کند...

با تعجب نگاهش می کنم ببینم این همه التماس برای چیست...

می گوید :

آقا یه آدامس بخر...

دلم سوخت آدامسی به یادگار از وی خریدم

گویا همه چیز تمام شد پسرک دیگر التماس نمی کرد...

خندید و رفت...

دوباره نگاهم را به سمت قفس کتابها برگرداندم و دوباره غوطه ور شدم...

صدای ترمز اتومبیلی توجه مرا به سمت خیابان جلب کرد...

فاحشه ای دیدم در کنار خیابان برای خودفروشی بی تابی می کرد...

جماعتی دیدم که در مقابل وی با دو پا بر روی ترمز اتومبیل خود می کوبند...

آه خدای من...

چرا امشب اینجا اینقدر زشت است...

میدان انقلاب ماوای من بوده ، من اینجا عشقها کرده ام...

خدایا امشب چرا اینقدر زشت شده است؟؟

می خواهم فرار کنم... باید بروم...

از دور مردی را می بینم در کنار اتومبیل خود ایستاده و فریاد می زند...

گویا مرا صدا می زند...

بدون اینکه چیزی بگویم سوار اتومبیلش می شوم...

چند نفر دیگر هم آنجا هستند

راننده نیز بدون اینکه چیزی بگوید سوار می شود و به راه می افتیم...

در راه باز هم از قاب پنجره ماشین به تصویر دکانها و آدمهای شهر نگاه می کنم...

در فکر اینم که مسئول این همه زشتی کیست...

صاحب دکان ها که تعطیل کرده اند و رفته اند

پسرک آدامس فروش

زن فاحشه

یا جماعتی که در مقابل وی صف کشیده بودند...

شاید همه

شاید هم هیچکدام...

در فکر این زشتیها بودم ...

که بر سر گذری ، پشت چهارراهی

دخترکی زیبا ولی کثیف به التماس دستی به شیشه می کوبد...

کمی نگاهش کردم...

دست در جیبم بردم

و آدامسی که به یادگار خریده بودم را به یادگار به او دادم ، گرفت

خندید و رفت...

کاش من در این بین نمی بودم...

وارد خانه شدم

برادرم در خلوت شبانه خود نوار شعری گوش می کند...

...خوب پریای قصه

مرغای پرشکسته

آبتون نبود نونتون نبود

چایی و قلیونتون نبود

کی بتون گفت که بیاین دنیای ما

دنیای وامونده ما...

 

آنطرفتر صدای پدرم می آید که بر سر بالین خواهر کوچکم به بهانه خواباندن او دارد می خواند... گویا دیر رسیدم...

قصه ما به سر رسید            کلاغه به خونش نرسید

بالا رفتیم دوغ بود ، پایین اومدیم ماست بود     

     

قصه ما راست بود...

 

   + جناب مهندس - ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۳