در کنار درياچه سد لتيان بعد از يک روز گرم و پرکار
زير سايه درختی با کتاب شعری خلوتی زيبا برای خود ترتيب داده ام...
نگاهم بر سر شاخه درختی جلب شد...
دو پرنده زيبا در کنار هم گويا در حال معاشقه اند...
از ديدن اين صحنه بسيار لذت می بردم...
بنگ!!!
صدای شليک گلوله ای يکی از آن دو را غرق در خون ساخت
ديگری نيز از بيم جان گريخت
آقای جلالی را می بينم. او فرمانده من است.با لباس نظامی تکاوری با پوتين و تفنگ ساچمه ای که در دست دارد به سوی او می دود...
من نيز می دوم...
آقای جلالی با چاقويی سر او را از بدنش جدا می کند...
و من مات و مبهوت نظاره گر اين صحنه ام
در چشمانم نگاه می کند و می گويد :
حلالش کردم...
دلم گرفت
دلم گرفت
روی گونه ام علتيدن قطره اشکی را احساس می کنم...
ديدمت وای چه ديداری وای
اين چه ديدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از ياد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود...

