هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای

پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای

با قهر چه می کشی مرا

من کشته مهربانیم

یک خنده و یک نگاه بس

تا کشته خود بدانیم...

   + جناب مهندس - ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٥

ذره بين

شبي از پس يک دلتنگي

بسيار آشفته و پريشان بودم

به دنبال اهل دلي بودم

که به او شرح حال خود گويم

از پس تخيل و رويا

رفتم سوي يگانه دلبر زيبا

گفتم که مرا امشب اي دوست کمي همزبان شو

که تا قصه درد خود باز گويم

تو را گويم آن غم که با کس نگفتم

که اگر راز گويم به همراز گويم

دريغا ! از اين ماجرا شرمگينم

که خود بي پناهم ، که خود ناتوانم

عهد کرده بودم

اگر دستي کسي سوي من آرد

گريزم از وي و دستش نگيرم

به چشمم بنگرد گر چشم شوخي

سياه و دلکش و مستش ، نگيرم

به رويم گر لبي شيرين بخندد

به خود گويم که اين دام فريب است....

افسوس ...

نگاه کن به سادگيم !

سفره دلم کجا پهن شده

زير ذره بيني بزرگ

که پس از سالها

در ميان آشفتگيم ...

در پي شناخت ناشناخته هاست

غافل از تمرکز تشعشع گذر کرده از ذره بينش

که بر دل آزرده من مي تابد

دل آزرده من چو شمع شبستان تو مي سوزد

چه غم دارم ؟ که اين آتش به فرمان تو مي سوزد

خطا از آه آتشبار من بود اي اميد جان

که هر دم رشته هاي سست پيمان تو مي سوزد.

کس چه مي داند شبم چون مي رود

از دو چشمم جويي از خون مي رود

دوستان فرياد من فرياد نيست

غير آهي از دل ناشاد نيست...

   + جناب مهندس - ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥