عاشق حقیقی در سودای وصل نیست
عشق را نیز حد و مرزی نیست
عشقی را که بتوان برای آن جایگزین پیدا کرد
عشق نیست
عشق نشانی جاودانی است...
باز هم تابلوی پارک ممنوع !
ان شاءالله که جریمه نمی شوم
پیاده شویم و کمی پیاده روی کنیم
چه سربالایی تندی
حرکت می کنیم صحبت از کار و روزمرگی است
دوست دارم با تو تا بالاترین نقطه این کوه صعود کنم
دوست دارم با تو اوج بگیرم
تو ناگهان خسته شدی
نشستیم
در مقابل هم...
دوست دارم برایم حرف بزنی
حرف زدن تو مرا آرام می کند آن را از من دریغ نکن
صدایت را دوست دارم
ولی قصه ات دلم را به درد آورد
یاد قصه بره و گرگ مرحوم شاملو افتادم...
بیا تا برات بگم قصه بره و گرگ
که چطور آشنا شدن توی این دشت بزرگ
آخه شب بود می دونی بره گرگ رو نمی دید
بره از گرگ سیاه حرفای خوبی شنید
...
رمال زشت بدترکیب پرحرف
رشته حرفت را گسیخت
پول دادم تا حرف نزند...
من به ثانیه های با تو بودن نیز حریصم
آرام و آهسته بر می گردیم
مرا به دانه شاتوتی مهمان کردی پذیرفتم...
شیرینی آن شاتوت ترش
همچنان زیر دندانم است.
رسیدیم
جریمه شدم
کاش صلواتی برایم نذر کرده بودی
تو را به مهری پاکباخته دوست می دارم
به جانم دوست دارم
خنده ها و گریه هایم از توست
تو را من دوست می دارم
حتی زمانی که زنده نباشم...

