دیشب در خلوت خودم در افکار خودم غوطه ور بودم.یک رشته افکار آزارم می داد . که چی بود؟ چی شد؟ چرا اینطور شد؟ حالا باید چیکار کرد؟ سئوالهایی بود که ذهنم را احاطه کرده بود.و مثل هر روز ذهنم رو بازی می داد. ناگهان صدای جیغ ترمز خودرویی رشته افکارم را پاره کرد.به خودم که آمدم فهمیدم که من الان دارم رانندگی می کنم و این صدا از ماشین جلویی من بوده.من هم به صورت غیر ارادی ترمز کردم صدای جیغ ماشین من هم دراومد.ولی ظاهرا دیر شده بود

گرمب!!!

داغون شد...

همه می گفتن آقا حواست کجاست؟!گفتم نمی دونم...

ولی نگران نباشید این ماشین به اندازه همه سالهای رانندگی من تجربه تصادف کردن داره...

نشستم توی ماشینم و دوباره راه افتادم به سمت منزل

از برخورد افراد خانواده فهمیدم که ظاهرا اتفاق مهمی افتاده...

توی راه خونه به این ادعای قدیمی خودم فکر می کردم که هیزم خشک باید بودن در این آتشکده ... و فکر می کردم که شاید هیزم تری بیش نیستم و خوب نمی سوزم

هر چه در مورد تو می اندیشم از اندیشیدن سیر نمی شوم ، سئوالی بزرگ در ذهنم شکل می گیرد که آیا اندیشیدن در مورد تو می تواند معنا و مفهومی داشته باشد؟ دلم می خواهد سکوت تنهایی من با صدای تو بشکند و با تو سخن بگویم ....مگذار و مخواه این هجران را...تو را من چشم در راه بوده ام تا بیایی و افسوس که آمدنت بسیار بسیار زمان برده است اما عاقبت می آیی می دانم یعنی امیدوارم که بیایی ....و این منم ..آن همراه همیشه و آن یگانه وفادار به اندیشیدن درباره تو .. به گمانم هنوز بسیار مشتاق و خواهانم ...دوستت دارم ...تلخی تو نیز عین شیرینی است ...با من مهربان باش و بخاطر همه آن لحظات شیرین مرا از دیدن خودت محروم نکن  ...عزیزی از من پرسید که چقدر به تو فکر می کنم.برای پاسخ به سئوالش لحظه ای از فکرت بیرون آمدم و گفتم همیشه و همه جا و در همه حال...

   + جناب مهندس - ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٧