زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن عشق نباشد همه درها بسته است 
عشق باید با راستی و مستی همراه باشد تا بسوزاندت ...امان از روزی که هیزمی تر باشیم و بد بسوزیم ...هیزم خشک باید بودن در این آتشکده ...من بسیار اندیشه ها کردم که شاید هیزم تری بیش نیستم ...
راستی اگر یادت باشد پارسال که برف بارید دل من سخت گرفت اما من منتظر ماندم برای پرنده هایی که بهار از دور دست می رسیدند....

تا که امروز ...در خانه ام دوباره برف باریده به خانه ام بیا و هر پرنده ای را که دیدی بگو بیاید... آری می دانم خانه ام سرد است

اما دلم...

می گویند گرم است.

   + جناب مهندس - ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٧