زمزمه عشق شنو، قافله از پیش رفت      غافل سرخورده ، بین جرم تو از بیش رفت

گر نسپردی دلی،میکده  ویران  مکن      بار دگر می بنوش،دلشده بی خویش رفت

شب چو نشد دیدن نور،مناهی حطاست     تابش افسانه را ، چون نستاندیش رفت

مکتب آیینه ها صافی و رسوا دلی است       از سر دیوانگان ، عقل بدان کیش رفت

آنکه صفا نزد اوست ، رنج به اولا دهد         کوه چنان بی، کزان تیشه تشویش رفت

عاشق ار این قافیه سخت به دیوان رسید    سهل مگیرش که راز از لب درویش رفت

/ 3 نظر / 22 بازدید
سارا

سلام دوست عزیز وب سایت زیبایی داری خوشحال میشم به وب سایت من هم سری بزنی http://www.dvdkadeh.com/

هودیه

اشکالات چاپی دای مهندس.. بیت1: زمزمه ی عشق شنو، قافله از پیش رفت غافل سرخورده بین ؛ جرم تو از بیش رفت بیت3: شب چو نشد دیده؛ نورمناهی خطاست تابش افسانه را ، چون نستاندیش رفت بیت 5 :آنکه صفا نزد اوست ، رنج به اولا دهد کوه چنان بی کزان؛ تیشه ی تشویش رفت فکر می کنم از بس شوق داشتی بیت سوم رو بنویسی؛ اشتباه لپی داشتی..

بهــــــــاره

به به! شاعر شیرین سخن گل کاشته [لبخند]