یه روز معمولی

مدارکم رو به طمع پیدا کردن عکسی یا دستنوشته ای برا زنده کردن خاطره ها ورق می زنم.

چند تا برگه سهام دیدم که مربوط به چند سال پیشه...

رفتم اداره سهام...

خانم کارشناس تعجب کرده میگه آقا تا حالا کجا بودی؟ یعنی تا حالا از ما سود نگرفتی؟!

خودشون برام یه حساب باز کردن کلی پول ریختند تو حسابم

اومدم بانک خودم که پولها رو بریزم تو حساب شرکت

بهم میگه مبارک باشه (نگاهش به انگشتر منه) می گه شیرینش کو

گفتم بابا عقیقه کلی ثواب داره تو هم بنداز

می گه خب می تونی بندازی یه انگشت دیگه...

راستی آقای رییس جمهور رفته امریکا

روزهایی رو که به خواب هم نمی دید داره تجربه میکنه

بنده خدا دیگه به آب و هوای اونجا عادت کرده

خدا کنه بازم رئیس جمهور بشه بتونه سالی یکبار یه هوایی عوض کنه...

این کتاب تبلیغات تجاری رو میزمه از هر طرف که می چرخم جلو چشممه

باید بخونمش چون امتحان دارم(٣ کیلو وزن خالصشه)

اوه اوه

دو تا یاکریم روی درخت حیاط دارن جفتگیری می کنن

از لای پرده اتاقم دارم یواشکی نگاه می کنم

چقدر هم قیافشون آشناست...

این سعید هم جدیدن شاعر شده.من هم قراره براش کتابت کنم...

ما کجا قصه دلتنگی جانانه کجا        ...         ره کجا پای من خسته دیوانه کجا

چشم گریان من از سوز دگرخواهی نیست   ...   اشک پنهان شب افروز غریبانه کجاست

تق تق

در می زنن ( خانم منشیه)

بفرما

زیر چشمی نگاهش می کنم میگم   بگو...

مرخصی می خوام...

من فعلا باید با قلم و کاغذم خداحافظی کنم و به این خانم حالی کنم که با این وضعیت احتمالا تا چند وقت دیگه اخراج می شه...

آخه بچه جان این چه طرز کار کردنه...

/ 3 نظر / 15 بازدید
------

قصه گو قصه نگو قصه گو قصه نگو واسه خوابوندن من سعی بیهوده مکن واسه ی موندن من قصه گوی خوب من ، حرفاش برام ترانه بود.. قصه هایی که میگفت قصه ی عاشقونه بود قصه گو قصه نگو قصه گو قصه نگو واسه خوابوندن من سعی بیهوده مکن واسه ی موندن من صحبت خلقت آدم که میشد ، قصه ی آدم و حوا رو میگفت می دونست که تشنهی محبتم ، قصه ی مجنون و لیلا رو میگفت قدرت عشقو اگه می خواست بگه قصه ی شیرین و فرهادو میگفت صحبت از بازی تقدیر که میشد قصه ی شیرین شهرزادو می گفت قصه گو قصه نگو قصه گو قصه نگو لحظه ی فاجعه وقتی می رسید اشک توی چشمای من حلقه می بست.. وقتی که اشکارو تو چشام میدید میومد به داد چشمام میرسید میشکست او به برم هر طلسم از باورم یادمه خوب یادمه زیر لب صدا می زد . . این کاراشم واسه من یه قصه بود رفتنش برام یه دنیا غصه بود قصه گو قصه نگو...

حامد

سلام مهندس اگر دلت خیلی برام تنگ شده و دوست داری پسرم رو هم ببینی، چند تا از عکسهای سفر عمره مون رو گذاشتم تو وبلاگم. یه سری بزن.

حمید

مهندس جان مرخصی بده بهش شاید امر خیر باشه