هدیه جان سلام

باید دوباره بیاندیشیم

خیال می کنی قلم خود را برای توصیف چه به دست گرفته ام؟

برای شکوه روز گذشته ؟

یا شکوه شبی که مرا در بر گرفته است؟

قلمم را برای توصیف مبارک سحری که در آن،

دیده بخت به افسانه او در خواب شد، به دست گرفته ام

و سخن می گویم از مبارک روزی که در پس حجب حیای جوانی خویش

با عرق شرمی که بر چهره داشتم

گفتم غم تو دارم

و تو در کمال ناباوریم، گفتی غمت سرآید

اینها چیزی نبود جز وصف شکوه میلاد عشق در وجودم

گاه گاهی هم در مظلومیت عاشق، قلم فرسایی کرده ام

در آن دم که از فرط خستگی و دلشکستگی

در طلب جامی گناه ، پیمانه ای تباهی زدم و

با توده ای خاک ، آلوده با سیاهی

زان مایه ها می ساختم انگار شکل آدم...

یا در آن دم که صحبت از ریا و فریب خنده شیرین من بود

و در دلم موج می زد غم دیرین

هدیه جان

مظلومیت عاشق چیزی نیست جز خودخواهی و خودپرستی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

مرز عشق و خودپرستی تار مویی بیش نیست

گر لحظه ای غفلت کنی، از عرش روحانی عشق

به فرش پست خود پرستی سقوط خواهی کرد

خواهر قشنگم

عشق جریانی است روحانی، و زندگی و تمایلات انسانی جریاناتی هستند حیوانی

صفای عشقت را به زنگار تمایلات حیوانی آلوده مکن

روح تو، صفای وجود تو ، سادگی نگاه تو

خدا را در برابر دیدگان هر انسان خداشناسی متبلور می کند

بدان که عشق باید با مستی و راستی همراه باشد تا بسوزاندت

هیزم خشک باید بودن در این آتشکده

امان از روزی که هیزمی تر باشیم و بد بسوزیم

و بدان که ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه ما را بدین راه کشاندند...

راستی عزیزکم سلام

تو را من چشم در راه بوده ام تا بیایی و افسوس که آمدنت بسیار زمان برده

این منم آن همراه همیشه و آن یگانه وفادر به اندیشیدن

گاه می اندیشم

در میان من و تو فاصله هاست

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

به گمانم که وقت آن رسیده است تا دیداری تازه کنیم.

سخت مشتاق توام...

/ 3 نظر / 21 بازدید
هدیه

نمی دونم بهت گفته یا نه ؟ من اولین بار زمانی می دیدمش که زخمی تازه از زندگی خورده بود.. اولین دیدار ما صحبتی پیرامون خدا بود.. فلسفه ی آفرینش ما عشقی نداریم.. ماها هیچوقت نمی تونیم عاشق شیم.. عشق اصلی خداست.. ما فقط می تونیم جلوه ای از عشقو ببینیم.. خیلی قشنگه که برای اولین دیدار این حرفا رد و بدل شه.. محمد جان من مهری از او ندیدم که به مهر اون عادت کرده باشم یا سرسپرده.. او کاملا منصفانه عمل کرد.. اون فقط منو هوایی کرد.. تنها عامل ای که منو به او نزدیک کرد خود هو بود..می خوای بدونی عامل سر سپردگی من به او چی بود؟؟ ان الله فی قلوب منکسره.. من جلوه ای از چیزی والاتر در او می دیدم.. --ازش ممنونم چون هر کسی این قدرتو برای من تو زندگیم نداشت-- درسته! پیدا کردم! با این نیرو میشه به کمال رسید.. نابه ناب.. پروازم کردم، بالمو زخمی شد.. کسی نخواست یاری رسان پروازم باشه جز هو قصه گوی ما فقط راوی پرواز بود.. خودش با من پرواز نکرد.. محمد جان شاید زمین جایی برای آسمونی بودن نیست.. اگه کم کم فاصله مون زیاد شد چون دیگه جلوه ای وجود نداشت.. اون نیرو رفته بود..